تبليغاتX
هربار صدایش کردم مرا یاری کرد ...! - تقدیم به دوست
قاصدک

اي مقدس

وقتي كه خورشيد به پيشواز شب ميرود تا شبي پر ستاره جان گيرد و كوچه خالي شود از پاي عابران...

من از دخمه تنهايي خويش بيرون مي آيم و زير نور ماه مهر سكوت را از لبانم جدا مي كنم تا زمزمه كنم نام عزيزت را و عشقت را به دست پيچكي بسپارم تا به هر جا كه مي خواهد سر بكشد بدون آنكه كسي مرا ناتوان فرض كند.

اما افسوس كه اجازه ورود پيچكها را به اتاق نمي دهند

در آن اتاقي كه دختركي نشسته و سر به زانوي خويش نهاده است و انتظاره گلهاي بهاري را مي كشد؛

آه... انتظار چقدر سخت است

اما من بار ديگر با قلبم آشتي كردم و با نمودار دلتنگي به سرزمين روياها سفر كردم و در يكي از روز هاي خوب زندگي خاطراتت را با رنگ سبز در دفتر خاطرات دلت حك مي كنم و قشنگترين ترانه ها،سبزترين بهارها،و قرمز ترين گلها را تقديمت مي كنم

تقديم به تمامي آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشمانشان و جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ايثار گلهاي سرخ در معبد ار غواني دل ها يشان به يادگار مانده است  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:3  توسط رضا سلم آبادی  |